سام. میم. عاصی

!! Dreamer, iNotes writer, personal blogger, casual lover, free lancer, midnight hunter, summer hater.. I'm none of that

سام. میم. عاصی

!! Dreamer, iNotes writer, personal blogger, casual lover, free lancer, midnight hunter, summer hater.. I'm none of that

سام. میم. عاصی
پیام های کوتاه
  • ۶ خرداد ۹۷ , ۲۲:۳۵
    کما

۱۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۱۰
بهمن

دیشب آمدم بنویسم که زیر بار آزمایش 

تست نمره کور چشم های تنبل(تر) شده ام

نه می توانم بخوانم، نه می توانم بنویسم.


+نتوانستم

+ننوشتم

  • mi nOr
۰۹
بهمن

استاد ریاضت هندی شده‌ام
هر چیزی که می‌بینم
یا هر چیزی که می‌شنوم
در را برویش باز می‌کنم
تا جایگاهش را توی ذهنم پیدا کند..
و بعد
فقط تحمل می‌کنم
تحمل می‌کنم..

  • mi nOr
۰۸
بهمن
معتاد وبلاگ های بی در و پیکر شده ام
با خواندن هر پست دیگر لازم نیست 
از آن موضوع چیزی بنویسم
  • mi nOr
۰۷
بهمن

 


 

 

 
  • mi nOr
۰۶
بهمن

من یک سری حرف دارم که تا امروز نتونستم پابلیک بیانش کنم. شاید بخاطر ترس درونی یا بخاطر حس بدی که وقت اقرار به آدم دست میده؛ اما حقیقت امر اینه که این حرف ها باید مدتها پیش از دهن من بیرون میومد و شاید می تونست یک مقدار از وزن روی شونه هام رو برداره یا حتا معجزه‌ای رخ بده و من رو به روال سابق برگردونه.

گذشته من دستخوش اثر انگشت تعداد زیادی از آدم هایی قرار گرفته که زمانی اونها رو دوست می‌دونستم و از روی سادگی یا از روی خام بودن خودم، نه متوجه رفتار خودم بودم و نه متوجه رفتار اونها. این رفتارها نتیجه‌ش این بود که من از میون اون جمع (به معنای واقعی کلمه) فرار کردم.

 فیس‌بوک، توییتر، اینستاگرام غیرفعال ..  

حذف وبلاگ 5 ساله‌م و همینطور حذف 12 تا وبلاگ دیگه بعد از اون که به‌هرطریقی سعی داشتم جای خالی توی دلم رو باهاشون پر کنم. 

فاصله گرفتن از همه، ترک کردن سایت‎هایی که فعالیت می کردم. ناشناس بودن و موندن توی هرگوشه از این جادوی هزارتو شکل دیجیتال؛ همه و همه کارهایی بود که سعی کردم برای حفظ آرامشم انجام بدم.


اما حقیقت اینه که از مدتها قبل حس دلتنگی و انزوا توی من بیدار شد. حتا سعی کردم دوباره میونشون برگردم اما، برخوردم به آپدیت یکی از دوستان توی فیس‎بوک که توضیح داده بود کسی که از پیش ما میره و مدتی ازش خبری نمیشه یعنی اینکه دیگه نمی خواد دوست ما باشه. بخود و بدل گرفتم و ...

از قضا امروز کاملن اتفاقی برخوردم به چنتا از عکسای دوستانم توی اینستاگرام و متوجه شدم تغییرات زیادی در نبود من ایجاد شده و من بطور قطع نمی‎تونم بگم توی این مدت توی زندگی هیچ کدوم از اونها چه اتفاقی افتاده. با اینکه خیلی دلم می خواد که می‌تونستم برگردم بینشون اما پیشبینی رفتار سرد و بعضن زننده‌شون باعث میشه اینکار رو نکنم. 

وقتی در مورد جمع دوستان صحبت می کنم، بحث ده نفر یا بیست نفر نیست .. صحبت از یه جمع مستقل از اجتماع ِ حدودن 500 نفره ست که با هرجمع اینتلکچوالی که تابحال تجربه بینشون بودن رو داشتین تفاوت دارن.

بهرحال، نیمی از من می خواد که برگردم، نیمی از من در مورد این‌کار بهم هشدار میده و تمام من آرزوی این رو داره که همه چی مثل بیدار شدن از یه خواب ناخوشایند به روال سابقش برمیگشت..

امیدوارم کسی از مرتبطت ها این پست رو نخونه، 

چون احتمالن ناچار به حذف دوباره این وبلاگ خواهم شد.

  • mi nOr
۰۶
بهمن

یه حسی بهم میگه اگه یه جایی

شبیه به فایت کلاب داشتیم

حالمون خیلی بهتر از اینها بود


-----

+ بدرخواست خودم از یه دختر کتک خوردم! 

  • mi nOr
۰۶
بهمن

دلخسته ام، از اینهمه دیوار ِ بی در که...

«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور کـه»


دنیا تـــــو را برد و بـه نفرت هاش عاشق کرد

این غول تنها، گوشه ی قصر خودش دق کرد


غولی که آخر توی «فصلی سرد» خواهد مرد

یا از تـــــو یا از شدّت سردرد خـــــواهد مـــرد


«مسعودخان کیمیایی» خوب می داند:

که آخر ِ قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!


دلــــخسته ام از شهر نامردی و رندی ها

پایان خوبم باش! مثل ِ «فیلم هندی» ها...


+ زیاد اکی نیستم.

  • mi nOr
۰۵
بهمن

 

تد: ببخشید.. من فقط یه سوال سریع داشتم. ویکتوریا بنظر دختر باحالی میاد. چرا نمی‌خواید باهاش ازدواج کنید؟

کلاوس: اوه خب، ویکتوریا wunderbar هست. عذر می خوام wunderbar آلمانی خارق‌العاده ست.

تد: آره.. آره اینو می‌دونم.

کلاوس: اوه شما آلمانی صحبت می‌کنید؟ (کلاوس به آلمانی صحبت می کنه)

تد: نه

کلاوس: ...

تد: نه نه نه

کلاوس: ...

تد: نه، فقط .. فقط .. فقط یک کلمه

کلاوس: اوه.. اوه.. 

 

کلاوس: خیلی خب، ویکتوریا... یه کلمه‌ای توی آلمانی هست  Lebenslangerschicksalsschatz  و نزدیک‌ترین ترجمه برای این کلمه میشه Life long treasure of Destiny (گنجینه مادام‌العمر سرنوشت) و ویکتوریا wunderbar (خارق العاده) هست؛ اما اون برای من Lebenslangerschicksalsschatz نیست. 

کلاوس: اون برای من Beinaheleidenschaftsgegenstand هست. می‌فهمی؟

(تد سر تکون میده)

کلاوس: تو wunderbar رو می فهمی اما Beinaheleidenschaftsgegenstand رو نمی‌فهمی؟ 

(تد سر تکون میده)

کلاوس: این چیزیه که‌ما توی مهدکودک یاد می گیریم. عذر می‌خوام Kindergarten واژه آلمانی معادل ِ ...

تد: نه، نه، این یکی‎رو می‎دونم.

کلاوس: اوه، باشه. اما Beinaheleidenschaftsgegenstand رو نمی‌دونی؟ به طرز دیوانه‌کننده‌ای متناقضی D-:

 کلاوس: به این معنیه که... چیزی نزدیک به اونچه که تو واقعن می‌خوای. اما نه‌دقیقن همون چیز. اینه اون چیزی که ویکتوریا برای من هست.

 

تد: از کجا میدونی که اون  Lebenslangerschicksalsschatz  نیست؟ منظورم اینه که، ممکنه همین طور که سالها می‌گذرن، اون بیشتر Lebenslangerschicksalsschatz ــی بشه.

 

کلاوس: اوه  نه، نه، نه  Lebenslangerschicksalsschatz  چیزی نیستش که به مرور زمان ایجاد بشه و توسعه پیدا کنه. 

چیزیه که آنن اتفاق می‎افته. 

در وجودت جریان پیدا می کنه. 

مثل آب به رودخونه بعد از یک طوفان... 

که در آن ِ واحد تو رو لبریز و تهی می‌کنه. 

اینو از طریق جسمت احساس می‌کنی. 

توی دستات... 

توی قلبت... 

توی شکمت... 

زیر پوستت... 

و صد البته اونو احساس می کنی توی Schlauchmachendejungenـت (شلنگت)

 

کلاوس: تا حالا هیچ وقت همچین حسی نسبت به کسی داشتی؟

تد: آره، فکر کنم

کلاوس: اگر اول باید فکر کنی تا جواب بدی، پس تا حالا حسش نکردی

تد: و تو کاملن مطمئنی که یه روزی اونو پیدا می‌کنی؟

کلاوس: مسلمه. هر کسی بالاخره پیداش می‌کنه. فقط هیچ وقت نمی‌دونی کِی یا کجا


پانویس اول: دیالوگ های بالا از سریال آشنایی با مادر (How I Met Your Mother) سیزن 8 اپیزود اوله.

پانویس دو: می‌خواستم کوتاهش کنم و سریع برم سر اصل مطلب، اما دیدم ترنسکریپت می‌تونه معنا‌رو موثر منتقل کنه.
پانویس سوم: برای همه تون Lebenslangerschicksalsschatz رو آرزو می کنم D;
پانویس چهارم: موزیک متن ترنسکریپت  

 

  • mi nOr
۰۴
بهمن

دست روی دست که بگذاری همینطور ثانیه‌ها سپری شوند یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی کپک گرفته لحظه‌ها را بویش از چند تا وبلاگ آنطرف‌تر هم به مشامت می رسد. چیز عجیبی نیست روزمرگی وقتی تمام کارت شده زل زدن به همین صفحه‌هایی که قرار است کلمات بعدی توی فکرت را تشکیل بدهند.

از قضا یک همچین روزی یک نفر می‌آید با اینسایکلوپدیاهایی از غم با لبخندی به قشنگی برف، برایت ترجمه می‌کند هر حسی را که از پرده چشم‌هات مشخص نیست (نمی‌شود خواند). بعد کلمه می‌شود توی دهانت .. فکر می‌شود غلت می‌خورد روی زبانت.. نگاه می‌شود توی چشم‌هات تا با هر کدامشان که شده .. حتا با روی کار آمدن غیرارگانیک‌ترین گرگ .. زمزمه کنی: - مینور؟
  • mi nOr
۰۴
بهمن

بوسه ها میان لب هایمان جا ماند

صلح که جواب نداد ..

پس بیا بجنگیم

  • mi nOr
۰۳
بهمن

گویا برای من مقدر شده تا زمانی که بتونم

دوباره روپوش سفیدم رو بپوشم و سر تخت

بیمارها حاضر شم .. 

باید به دیوارهای ِ کوچه های ِ سلول سلول ِ 

تنگ ِ حوالی شهرک اکباتان تراکت بچسبونم.


پی نوشت: 28 ساعته که نخوابیدم

  • mi nOr